تبلیغات

چند روز از خروج هری از هاگوارتز می گذشت. همینطور از آن واقعه. ولی هری نمی توانست آن صحنه را فراموش کند.  سوروس...لطفا...سوروس.اواداکداورا... .

 

امروز هم یکی از صبح های زیبای پریوت درایو بود که البته برای هری چون شب تاریک می نمود.

 

از پشت روی تختش افتاده بود. به سقفی پر از تار عنکبوت خیره شده بود. سقفی که از همیشه کثیف تر بود. چون هری دیگر آن را تمیز نمی کرد. دیگر تقریبا هیچ چیز برایش مهم نبود. عنکبوتها نیز عرصه را برای جولان دادن مناسب یافته بودند.

 

صدای دادهای بلند دادلی و عمو ورنون از طبقه پایین میامد. گویا دوباره سر صبحانه با هم مشکل پیدا کرده بودند. دادلی جدیدا عادت بدی پیدا کرده بود و از غذای کسی که کنارش نشسته بود ، میخورد! حتی هری هم سعی نمی کرد جلویش را بگیرد. ولی گویا امروز عمو ورنون داشت این کار را می کرد.

 

اما هیچ چیز نمی توانست مزاحم افکار هری هری بشود. افکاری که همه به یک چیز ختم می شدند.... انتقام.

 

انتقام از سوروس اسنیپ. کسی که با وجودش در هاگوارتز همواره باعث ناراحتی او ، پدرش ، پدر خوانده اش و کسان دیگری شده بود و بعد پیش گویی را برای ولدمورت شرح داده بود و پدر و مادرش را به کام مرگ فرستاده بود.سپس با تأخیری که در خبر دادن به محفل کرده بود کرده بود باعث شده بود پدر خوانده اش که جای پدرش را گرفته بود بمیرد. وحالا یکی از نزدیکتری افراد را به هری کشته بود.

 

دامبلدور بزرگترین جادوگری که هری می شناخت. کسی که از همه بیشتر بر گردن اسنیپ حق داشت توسط خود اسنیپ کشته شد. نفرت در وجودش رخنه کرد. از همه چیز متنفر شده بود.

 

ناگهان احساس قدرت شدیدی نمود. قدرتی که قبلا هم آن را حس کرده بود ولی نه به این شدت. حسی به او گفت که باید این نیرو را جایی تخلیه کند. اما کجا؟

 

روی دادلی؟ عمو ورنون؟ خاله پتونیا؟.... نه نه! اونها به گردن هری حق داشتند. به هر حال اسنیپ که نبودند! همانطور که خوابیده بود ، چوبش را که در دستانش می فشرد ( طی این چند روز ، این کار برایش عادت شده بود ) به سمت سقف گرفت. بهترین محل برای تخلیه انرژی. ولی او هنوز نمی توانست از جادو استفاده کند. باید چند روزی صبر میکرد. فقط چند روز. نباید همه چیز را خراب می کرد... ولی قدرتش لحظه به لحظه بیشتر می شد و جایی برای تخلیه آن نداشت. باید انرژی اش را روی عنکبوت های مزاحم تخلیه می کرد. بدون در نظر گرفتن عواقب آن.

 

عنکبوت های کثیف از اتاق من برید بیرون!

 

 هری یک لحظه از جایش بلند شد.صدای دادلی و عمو ورنون قطع شده بود گویا به توافق رسیده بودند. اما حالا دوباره در سر هری آشوبی برپا بود. یک لحظه همه چیز را فراموش کرده بود. اما...

 

چه سکوت عجیبی. حتی صدای دستمال خاله پتونیا که انگار قصد داشت با آن دیوار را سوراخ کند قطع شده بود! سکوت و احترام گذاشتن به دیگران عجیب ترین چیزها در خانه دورسلی ها بودند!

 

نزدیک در رفت. گوشش را به آن چسباند. هیچ صدایی نمی آمد. دیگر مطمئن شد که اتفاقی در شماره چهار پریوت درایو در حال رخ دادن است.

 

به آرامی در را باز کرد. از پله ها پایین رفت. نگاهی به اطراف انداخت. چیزی نبود. کسی هم با هری کاری نداشت. ولی همین عجیبترین چیز در این خانه بود. معمولا خاله پتونیا یا عمو ورنون سعی میکردند ، چیزی مربوط به ماجرای قبل از تابستان هری با دامبلدور ، از زیر زبانش بیرون بکشند.

 

هری در حالی که چوبش را به دست داشت ، یک قدم وارد آشپزخانه شد. به گوشه و اطراف آشپزخانه نگاهی انداخت. اینجا هم خبری نبود.

 

شاید همه با هم بیرون رفته بودند. در این صورت چرا به هری خبر نداده بودند؟! امکان داشت که بخواهند هری را برای روز تولدش غافلگیر کنند! اما نه تولد هری نزدیک بود ، نه دورسلی ها این کار را می کردند.

 

آخرین جاهایی که مانده بودند ، اتاق دادلی ( که همیشه درش قفل بود ) و سالن پذیرایی. سالن پذیرایی به نظر مکان بهتری برای پیدا کردن اثری از دورسلی های دوست داشتنی بود!

 

همانجا بود که چنین چیزی نیز یافت.خاله پتونیا و دادلی و عمو ورنون در گوشه ای از سالن ، بیهوش افتاده بودند. هری با سرعت به سمت آنها دوید. ولی قبل از این که به آنها برسد. جهش برق قرمزی را در اتاق احساس کرد.

 

به سرعت برگشت و دنبال منبع نور گشت. از تعجب فریاد زد ولی قبل از اینکه فریادش را تمام کند طلسم قرمز به او خورده بود و روی زمین افتاد!

 

نمی توانست حرکت کند. نمی دانست به چه علتی تعجب کرد. برای اینکه ناگهان آن طلسم را دیده بود. یا اینکه دراکو مالفوی داشت به سرعت به سمتش می آمد!

 

خیلی عجیب بود ولی نه از نگاه شرورش خبری بود نه از لبخند بی معنی که همیشه همراهش بود.

 

آرام به سمت هری آمد و گفت:

 

سلام پاتر منو که یادت میاد؟ البته اگه ذهنت اینقدر توانایی داشته باشه!

 

هری اگر می توانست حتما اونو با دستای خودش می کشت. به هر حال او نیز در جریان مرگ دامبلدور بی تقصیر نبود.

 

حالا مالفوی بالای سر هری رسیده بود. آرام چوبش را به سمت هری گرفت. دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد.

 

اما بر خلاف انتظار هری ، مالفوی او را آزاد کرد. هری سعی کرد ، خیلی آرام بلند شود. مثل اینکه یک رویأ بود.

 

مالفوی گفت:

 

زود باش قبل از اینکه مأمورای وزارت خونه بیان سراغ اینا (با چوبش به دورسلی ها اشاره میکرد) وسایلت رو جمع کن ، باید بریم.

 

هری که گیج شده بود پرسید:

 

کجا؟

 

مالفوی که انگار کمی عصبی بود گفت:

 

محفل ققنوس.

 

هری حالا کاملا بلند شده بود با تردید و کمی هم خشم به مالفوی نگاه میکرد.

 

مالفوی گفت:

 

اگه میخواستم بکشمت حالا زنده نبودی حالا هم زود باش. من حوصله ندارم همه چیز رو توی محفل ققنوس می فهمی.

 

نمی دانست مالفوی چه رابطه ای با محفل میتواند داشته باشد. باید با مالفوی درگیر میشد و او را تحویل وزارت جادوگری می داد. از طرفی حسی به او می گفت که به مالفوی اعتماد کند. تصمیم گرفت کار راحتتر یعنی اعتماد به مالفوی را انجام دهد.

 

به سمت اتاقش دوید. با حد اکثر سرعت چمدان قدیمی اش را از کمد بیرون کشید. سعی کرد با تمام سرعت ، و شیوه ماگلی ( بدون جادو ) وسایلش را در چمدانش جمع کند. چون هنوز هفده سال نداشت و نمی توانست در خانه جادو کند. گرچه همه کتابها و اکثر لباسهایش هنوز توی چمدان بودند و این کار وقت چندانی از او نمی گرفت. در این چند روزی که پیش دورسلی ها بود ، فقط به دامبلدور و اسنیپ فکر می کرد ، خیلی کم غذا می خورد ( در این مورد وراجی های خاله پتونیا و عمو ورنون ، سر میز غذا نیز بی تأثیر نبودند ) و فقط هم دو بار  به حمام رفته بود.

 

چمدانش را بست. قفس هدویگ و چوب جادوگری اش را نیز به دست گرفت. دستش را روی جیب پیراهنش گذاشت تا از امن بودن محل جاودانه ساز تقلبی مطمئن شود. در طول این مدت به آن دست نزده بود. ولی حس می کرد همین شئ و نامه درونش می توانند به او کمک کنند.

 

جلوی در اتاقش ایستاد و آن را باز کرد. برگشت و نگاهی کلی به اتاقش انداخت. احتمالا این بار آخری بود که این اتاق را می دید.

 

خیال نداشت به مدرسه برگردد. ولی مطمئنا به این اتاق هم نمی آمد. وقتی هم که به سن قانونی می رسید ، در خانه پدر خوانده اش مستقر می شد. شاید در این خانه با او بد رفتار شده بود و خاطرات خوبی از آنجا نداشت. ولی این اتاق برای مدتی طولانی ، بهترین پناهگاه او به شمار می رفت.

 

هدویگ خیلی سر و صدا را انداخته بود. به نظر می رسید او هم ابراز احساسات می کند! در هر صورت هری باید سریعتر راه می افتاد و وقت چندان زیادی هم نداشت. برای آخرین بار اتاق دوران کودکی اش را از نظر گذراند. امسال هم احتمالا سال سختی بود.

 

سعی کرد بخندد. اما نتوانست. آخرین بار که خندیده بود ، در مراسم تشییع جنازه دامبلدور بود. ولی از آن به بعد دیگر نخندیده بود. در حقیقت نمی توانست که بخندد.

 

رویش را از اتاقش برگرداند. از پله ها پایین رفت. به سمت آینده ، به سمت هدفش و به سمت جاودانه سازهای ولدمورت ، بدون اینکه بداند چه اتفاقاتی پیش رو دارد.

 

                                           ******

 

                                               ***

 

مالفوی در آستانه در خروجی خانه ایستاده بود و با بی تابی سر تاسر کوچه را می پایید. در این حالت شباهت بسیار زیادی به خاله پتونیا پیدا کرده بود. (حتی این فکر نیز نتوانست هری را بخنداند ).

 

هری به مالفوی نزدیک تر شد. با صدایی عصبی و خشک از مالفوی پرسید:

 

ببینم مالفوی ، من چطور باید به تو اعتماد کنم؟ شاید تو از طرف ولدمورت اومدی تا منو پیشش ببری!

 

مالفوی نگاه تیره اش را از کوچه روی هری چرخاند. با حالتی مرموزانه گفت:

 

کسی هم انتظار نداشت که به من اعتماد کنی! می تونی از پیرزنی که اون طرف کوچه زندگی میکنه ، بپرسی.اصلا نمی دونم چرا اصرار داشت که من این کار رو براش انجام بدم!

 

هری با تعجب گفت:

 

خانم فیگ؟! اوه... خدای من! من اون رو به کلی فراموش کرده بودم.... راستی قبل از اون که برم پیش خانم فیگ ، به اندازه کافی وقت داریم تا من یک نامه برای دورسلی ها بگذارم؟

 

مالفوی با بی قراری گفت:

 

هر کاری می کنی ، بکن. ولی سریعتر... و قبل از اینکه اون مأمورها سر برسن.

 

هری به سمت آشپزخانه رفت. یک مداد روی میز بود. آن را برداشت. اصلا عادت نداشت که چیزی را با مداد بنویسد. به نظر این کار برای هر جادوگری دشوار بود!

 

هر طور که بود سعی کرد  با مداد و با دست خطی خوانا ( که به اصطلاح هرمیون دست خط انگلیسی مدرن بود! ) ، چیزهایی که به دورسلی ها مربوط می شد ، برای آنها توضیح دهد:

 

               

 

                سلام خاله پتونیا ( یا دادلی ، یا عمو ورنون )

 

                  من اصلا دوست نداشتم این اتفاق برای شما رخ دهد.   

 

                  این ماجرا به هیچ وجه تحت کنترل من نبود. از محفل

 

                  سراغ من آمده بودند. من جایم امن است. نگران من

 

                  نباشید.امیدوارم من را بخشیده باشید.

 

                  به احتمال زیاد این آخرین تابستانی بود که من در این 

 

                  خانه اقامت داشتم. و این نیز آخرین باری بود که شما را

 

                  دچار دردسر می کردم.

 

                  شاید بعدا همدیگر را جایی ببینیم ، ولی من از الان از شما

 

                  تشکر می کنم. بابت اینکه من را در خانه خودتان بزرگ

 

                  کردید.

 

                  خدانگهدار

 

                                                         دوستدار شما ، هری پاتر

 

 

 

هر چند اقامتش در منزل دوسلی ها چندان خوش آیند نبود ولی به قول عمو ورنون ، از هیچ چیز که بهتر بود!

 

در حالی که وسایلش را دنبال خودش می کشید از در خانه خارج شد. به سمت خانه خانم فیگ راه افتاد. مالفوی نیز پشت سرش آمد. هنوز برای اعتماد کردن به مالفوی زود بود. به همین دلیل وسایلش را محکم در دستانش گرفته بود و به سپردن آنها به دست مالفوی حتی فکر هم نکرد.

 

در زد. سر و صدای زیادی از خانه خانم فیگ بلند شد. به نظر صدای شکستن چیزی آمد و بالاخره در خانه باز شد. خانم فیگ در آستانه در ایستاد. البته ظاهرش از گذشته آشفته تر هم شده بود.

 

لبخندی هم که همیشه به لب داشت ، از گذشته کم رنگ تر شده بود. هری فکر می کرد دلیل این موضوع ، چیزی جز مرگ دامبلدور نمی توانست باشد. دامبلدور در سرتاسر انگلستان و حتی جهان دوستانی داشت که نزد آنها خیلی محبوب بود. پس این که هری تا مدتی همه را در چنین حالتی ببیند ، به نظرش چندان عجیب نبود.

 

خانم فیگ با صدایی نا آرام گفت:

 

هری... حالت چطوره پسرم؟ به نظر توی شرایط مساعدی نیستی. می خوای بیای تو و یک لیوان چایی بخوری؟!

 

هری برای اینکه شرایطش از این بدتر نشود ، با دستپاچگی گفت:

 

اممم... نه ممنون! آخه الان چایی خوردم! من در اصل برای موضوع دیگه ای اومدم اینجا خانم فیگ.... در حقیقت...

 

مالفوی از پشت سر هری تقریبا داد زد:

 

میخواست بدونه میشه به من اعتماد کنه یا نه! من عجله دارم. یه کم سریعتر!

 

خانم فیگ که تمام حواسش متوجه هری بود ، تازه متوجه دراکو شد.

 

با دلخوری دماغش را بالا کشید و گفت:

 

اوه ، اوه... آقای مالفوی! بهتره یاد بگیری چطور با بزرگتر از خودت حرف بزنی ، اونم با زنی به سن من!

 

نگاهش را از مالفوی برگرفت و به هری متوجه کرد:

 

پس اینطور عزیزم. می خواستی نظر منو راجع به مالفوی بدونی! خوبه که هنوز یاد من بودی!

 

مالفوی نیشخندی زد و باعث شد هری از خجالت ، همرنگ گلهای باغچه همسایه دیوار به دیوار خانم فیگ بشود!

 

خانم فیگ که اصلا متوجه چیزی نشده بود ادامه داد:

 

خب البته من خودم هنوز به مالفوی ها عتماد کامل ندارم ولی چند روز قبل مالی و آرتور پیش من اومدن و به من گفتن که مالفوی ها با ما هستن. البته فقط دراکو مالفوی و نارسیسا. می تونی بابت این موضوع مطمئن باشی چون من ، مالی و آرتور رو چک کردم! خودشون بودن و تحت طلسم فرمان هم نبودن!

 

با گفتن این جملات خانم فیگ لبخند گشادی تحویل هری داد.

 

هری با کنجکاوی پرسید:

 

خانم و آقای ویزلی؟! اینجا بودن؟! پس چرا خودشون سراغ من نیومدن؟! عجیبه...

 

خانم فیگ گفت:

 

نه عزیزم. اونها میخواستن بیان ولی من بهشون گفتم که تو توی شرایط مناسبی نیستی و بهتره کمی دور باشی! آخه من از اینجا خیلی راحت به اتاق تو دید دارم! ببین درست رو به روی پنجره اتاق من!

 

شاید حق با خانم فیگ بود. چون این اولین سالی بود که هری هنوز برای هاگوارتز و دوستانش خیلی دلتنگ نشده بود ، گرچه می دانست در کنار دوستانش شرایط بهتری خواهد داشت.

 

مالفوی دست هری را گرفت و کشید. در حالی که با عجله به سمت یکی از کوچه های باریک می دویدند ، مالفوی طوری که هری و خانم فیگ بشنوند ، فریاد زد:

 

ما دیگه وقت نداریم! باید از توی یکی از این کوچه ها آپارات کنیم.

 

هری برای خانم فیگ دست تکان داد. خانم فیگ هم با حالت بچه گانه ای این کار را کرد و گفت:

 

به زودی می بینمت هری.

 

هری منظور او را از این جمله نفهمید. ولی رویش را برگرداند ، دستش را از دست مالفوی بیرون کشید و همراه با او شروع به دویدن کرد. درست چند قدم عقب تر از جایی که مالفوی متوقف شد ، او نیز ایستاد.

 

مالفوی گفت:

 

به مقر فرماندهی سازمان ققنوس. گریمولد پلیس.

 

هری پرسید:

 

آپارات می کنیم؟ ولی من که هنوز امتحان ندادم.

 

مالفوی نیشخندی زد و گفت:

 

پس چطور تونستی دامبلدور رو با خودت ببری به هاگزمید؟

 

هری با تعجب پرسید:

 

ولی مأمورای وزارت خانه متوجه آپارات های ما میشن.

 

مالفوی با بی قراری گفت:

 

طلسمی روی ما هست که جلوی این کارشون رو می گیره. نگران نباش.

 

صدای پوپی آمد و مالفوی ناپدید شد.

 

هری نیز در میان تعجب هایش ، مانند او ، در هوای غبار آلود آن کوچه غیب شد.

 

گرچه هنوز سوالهای زیادی داشت ، که جوابی برای آنها پیدا نکرده بود:

 

مالفوی چطور قابل اطمینان بود؟ مثل اسنیپ؟!

 

اگر مالفوی با محفل بود چرا از دست مأموران وزارت خانه جادوگری فرار می کرد؟

 

چه کسی ماجرای آن شب ، بین او و دامبلدور را برای او تعریف کرده بود؟ آیا کسی آنها را دیده بود؟

 

چه کسی چنین قدرتی داشت که با یک طلسم جلوی تمام جادوهای قدرتمند وزارت جادوگری را بگیرد؟

 

امسال چه بلاهایی به سرش می آمد؟